close
تبلیغات در اینترنت
ای وای شهریار-لحظه ها و احساس ها(فریدون مشیری)

ای وای شهریار-لحظه ها و احساس ها(فریدون مشیری)

ای وای شهریار-لحظه ها و احساس ها(فریدون مشیری)
تعداد بازديد : 30

ای وای شهریار-لحظه ها و احساس ها(فریدون مشیری)

 "ای وای شهریار"

 

 

در نیمه ھاي قرن بشر سوزان!

در انفجار دائم باروت،

در بوته زار انسان،

در ازدحام وحشت و سرسام،

سرگشته و ھراسان

میخواند!

 

مي خواند با صداي حزينش؛

مي خواست تا« صداي خدا »را

در جانم مردم بنشاند

نامردم سیه دل بدكار را مگر

در راه مردمي بكشاند...


مي رفت و با صداي حزین اش مي خواند:

-در اصل يك درخت كھن« آدم»

از بھشت،

آورد در زمین و درين پھندشت كشت!

ما شاخه درخت خدايیم

چون برگ و بار ماست ز يك ريشه و تبار!

ھر يك تبر به دست چرايیم ؟


اين آتش،اي شگفت،

در مردم زمانه او در نمی گرفت!

آزرده و شكسته،

گريان و نا امید

مي رفت و با نواي حزيبنش

مي خواند:

-گوش زمین به ناله من نیست آشنا،

من طاير شكسته پر آسماني ام

گیرم كه آب و دانه دريغم نداشتند؛

چون می كنند با غم بي ھمزباني ام


دنبال ھمزبان،

مي گشت...

اما نه با« چراغ»

نه بر «گرد شھر »،آه

با كوله بار اندوه،

با كوه حرف مي زد!

با كوه:

-حیدر بابا سلام

فرزند شاعر تو به سوي تو آمده ست

با چشم اشكبار

-غم روي غم گذاشته- عمري ست شھريار

من با تو درد خويش بیان مي كنم ،تو نیز

بر گیر اين پیام و از آن قله بلند

پرواز ده!

كه در ھمه آفاق بشنوند:

«اي كاش جغد نیز،

در اين جھان ننالد

از تنگي قفس»

اين جا ،ولي نه جغد، كه شیري است دردمند

افتاده در كمند!

پیوسته مي خروشد، در تنگناي دام،

وز خلق بي مروت بي درد؛

يك ذره ،مھر و رحم، طلب میكند مدام!


مي رفت و با صداي حزينش،

مي خواند

-« ديگر مزن دم «از وطن من»

وز «كیش من» مگوي به ھر جمع و انجمن

بس كن حديث مسلم و ترسا را،

در چشم من ،«محبت: مذھب»

«جھان وطن»


دركوچه باغ «عشق»

مي رفت و با صداي حزينش،

مي خواند:

-«گاھي گر از ملال محبت برانمت،

دوري چنان مكن كه به شیون بخوانمت

پیوند جان جدا شدني نیست ماه من،

تن نیستي كه جان دھم و وارھانمت»


زين پیش ،گشته اند به گرد غزل، بسي

اين مايه سوز عشق، نبوده است در كسي!


مي رفت....

تا كرگ نابكار، سر راه او گرفت!

تا ناگھان صداي حزينش،

اين بغض سالھا،

اين بغض دردھاي گران، در گلو گرفت!

در نیمه ھاي قرن بشر سوزان

اشك مجسمي بود،

در چشم روزگاران

جان مايه محبت و رقت...

 


اي واي! شھريار!


بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی