close
تبلیغات در اینترنت
زیبا ترین شعر های مشیری,فریدون مشیری,سایت اشعار مشیری,وبگاه فریدون مشی

زیبا ترین شعر های مشیری,فریدون مشیری,سایت اشعار مشیری,وبگاه فریدون مشی

شعر یک گل بهار نیست-دفتر خاموشی(فریدون مشیری)
تعداد بازديد : 52

شعر یک گل بهار نیست-دفتر خاموشی(فریدون مشیری)

یک گل بهار نیست

 

 

يک گل بهار نيست
صد گل بهار نيست
 حتي هزار باغ پر از گل بهار نيست
 وقتي 

 


پرنده ها همه خونين بال ،
 وقتي ترانه ها همه اشک آلود، 
وقتي ستاره ها همه خاموشند، 
وقتي که دستها با قلب خون چکان
 در چارسوي گيتي، 
هر جا به استغاثه بلند است 
ايا کسي طلوع شقايق را 
در دشت شب گرفته تواند ديد ؟
وقتي بنفشه هاي بهاري 
در چارسوي گيتي 
بوي غبار وحشت و باروت مي دهند 
ايا کسي صفاي بهاران را 
هرگز گلي به کام تواند چيد ؟
وقتي که لوله هاي بلند توپ 
در چارسوي گيتي 
در استتار شاخه و برگ درخت هاست 
اين قمري غريب 
روي کدام شاخه بخواند ؟
وقتي که دشت ها 
درياي پرتلاطم خون است 
ديگر نسيم زورق زرين صبح را 
روي کدام برکه براند ؟
کنون که آدمي 
از بام هفت گنبد گردون گذشته است 
 گردونه زمين را 
از اوج بنگريم 
از اوج بنگريم 
 ذرات دل به دشمني و ک ينه داده را 
وزجان و دل به جان و دل هم فتاده را 
از اوج بنگريم و ببينيم 
در اين فضاي لايتناهي 
از ذره کمترانيم 
غرق هزار گونه تباهي 
از اوج بنگريم و ببينيم 
آخر چرا به سينه انسان ديگري 
شمشير مي زنيم ؟
ما ذره هاي پوچ 
در گير و دار هيچ 
در روي کوره راه سياهي که انتهاش 
 گودال نيستي است 
آخر چگونه تشنه به خون برادرانيم ؟
 از اوج بنگريم 
انبوه کشتگان را 
خيل گرسنگان را 
 انباشته به کشتي بي لنگر زمين 
سوي کدام ساحل تا کهکشان دور 
 سوغات مي بريم ؟
ايا رهايي بشريت را 
 در چارسوي گيتي 
 در کائنات يک دل اميدوار نيست ؟
ايا درخت خشک محبت را 
يک برگ در سبز در همه شاخسار نيست ؟
دستي برآوريم 
باشد کزين گذرگه اندوه بگذريم 
 روزي که آدمي 
خورشيد دوستي را يک گل بهار نيست

 

يک گل بهار نيست 
صد گل بهار نيست 
 حتي هزار باغ پر از گل بهار نيست 
 وقتي 
پرنده ها همه خونين بال 
 وقتي ترانه ها همه اشک آلود 
وقتي ستاره ها همه خاموشند 
وقتي که دستها با قلب خون چکان
 در چارسوي گيتي 
هر جا به استغاثه بلند است 
ايا کسي طلوع شقايق را 
در دشت شب گرفته تواند ديد ؟
وقتي بنفشه هاي بهاري 
در چارسوي گيتي 
بوي غبار وحشت و باروت مي دهند 
ايا کسي صفاي بهاران را 
هرگز گلي به کام تواند چيد ؟
وقتي که لوله هاي بلند توپ 
در چارسوي گيتي 
در استتار شاخه و برگ درخت هاست 
اين قمري غريب 
روي کدام شاخه بخواند ؟
وقتي که دشت ها 
درياي پرتلاطم خون است 
ديگر نسيم زورق زرين صبح را 
روي کدام برکه براند ؟
کنون که آدمي 
از بام هفت گنبد گردون گذشته است 
 گردونه زمين را 
از اوج بنگريم 
از اوج بنگريم 
 ذرات دل به دشمني و ک ينه داده را 
وزجان و دل به جان و دل هم فتاده را 
از اوج بنگريم و ببينيم 
در اين فضاي لايتناهي 
از ذره کمترانيم 
غرق هزار گونه تباهي 
از اوج بنگريم و ببينيم 
آخر چرا به سينه انسان ديگري 
شمشير مي زنيم ؟
ما ذره هاي پوچ 
در گير و دار هيچ 
در روي کوره راه سياهي که انتهاش 
 گودال نيستي است 
آخر چگونه تشنه به خون برادرانيم ؟
 از اوج بنگريم 
انبوه کشتگان را 
خيل گرسنگان را 
 انباشته به کشتي بي لنگر زمين 
سوي کدام ساحل تا کهکشان دور 
 سوغات مي بريم ؟
ايا رهايي بشريت را 
 در چارسوي گيتي 
 در کائنات يک دل اميدوار نيست ؟
ايا درخت خشک محبت را 
يک برگ در سبز در همه شاخسار نيست ؟
دستي برآوريم 
باشد کزين گذرگه اندوه بگذريم 
 روزي که آدمي 
خورشيد دوستي را 
 در قلب خويش يافت 
راه رهايي از دل اين شام تار هست 
و آنجا که مهرباني لبخند ميزند 
 در يک جوانه نيز شکوفه بهار هست 

بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی