close
تبلیغات در اینترنت
غزلی در اوج,شعر غزلی در اوج,غزلی در اوج

غزلی در اوج,شعر غزلی در اوج,غزلی در اوج

شعر غزلی در اوج-خاموشی(فریدون مشیری)
تعداد بازديد : 37

شعر غزلی در اوج-خاموشی(فریدون مشیری)

 

غزلی در اوج

 

نشسته بود خیال تو همزبان با من ،

که باز جادوی آن بوی خوش طلوع تو را ،

در آشیانه ی خاموش من بشارت داد .

زلال عطر تو پیچید در فضای اتاق ،

 

 

جهان جان را در بوی گل شناور کرد .

در آستانه ی در ،

به روح باران می ماندی .

ای طراوت محض ،

شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت .

به خنده گفتی :

تنها نبینمت .

گفتم :

غم تو مانده و شب های بیکران با من .

ستاره ای ناگاه ،

تمام شب را یک لحظه نور باران کرد .

در سیاهی سیال آسمان گم شد .

تو خیره ماندی بر این طلوع نا فرجام .

هزار پرسش در چشم روشن تو شکفت .

به طعنه گفتم :

در این غروب رازی هست !

به جرم آنکه نگاه از تو برنداشته ام ،

ستاره ها ننشینند مهربان با من !

نشستی آنگه شیرین و مهربان گفتی :

چرا زمین بخیل ،

نمی تواند دید ؟

تو را گذاشته یک روز آسمان با من ؟

چه لحظه ها که در آن حالت غریب گذشت .

همه درخشش خورشید بود و بخشش ماه ،

همه تلألؤ رنگین کمان ،

ترنم جان ،

همه ترانه و پرواز و مستی و آواز .

به هر نفس دلم از سینه بانگ بر می داشت :

که ای کبوتر وحشی بمان ،

بمان با من .

ستاره بود که از آسمان فرو می ریخت .

شکوفه بود که از شاخه ها رها می شد .

بنفشه بود که از سنگ ها برون می زد .

سپیده بود که از برج صبح می تابید .

زلال عطر تو بود .

 

تو رفته بودی و شب رفته بود و من غمگین ،

در آسمان سحر ،

به جاودانگی آب و خاک و آتش و باد ،

نگاه می کردم .

نسیم شاخه ی خشک و بی برگ پیچک را ،

به روی پنجره افکنده بود از دیوار ،

که بی تو ساز کند قصه ی خزان با من .

نه آسمان ، نه درختان ، نه شب ، نه پنجره

آه !

کسی نمی دانست ،

که خون و آتش و عشق ،

گل همیشه بهاری است جاودان با من .

 


بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی