close
تبلیغات در اینترنت
مرجع آثار فروغ فرخزاد,نمونه اشعار زیبای فروغ فرخزاد,شعرها,اشعار,سروده

مرجع آثار فروغ فرخزاد,نمونه اشعار زیبای فروغ فرخزاد,شعرها,اشعار,سروده

آیه های زمینی -تولدی دیگر/ فروغ فرخزاد
تعداد بازديد : 38

آیه های زمینی -تولدی دیگر/ فروغ فرخزاد

"آیه های زمینی"

 

آن گاه 
خورشید سرد شد 
و برکت از زمین ها رفت 

و سبزه ها به صحراها خشکیدند 
و ماهیان به دریاها خشکیدند 
و خاک مردگانش را 
زان پس به خود نپذیرفت


شب در تمام پنجره های پریده رنگ 
مانند یک تصوّر مشکوک 
پیوسته در تراکم و طغیان بود 
و راه ها ادامهٔ خود را 
در تیرگی رها کردند 

دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچ کس 
دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهایی 
بیهودگی به دنیا آمد
خون بوی بنگ و افیون می داد
زنهای باردار 
نوزادهای بی سر زاییدند 
و گاهواره ها از شرم 
به گورها پناه آوردند 

چه روزگار تلخ و سیاهی
نان ، نیروی شگفت رسالت را 
مغلوب کرده بود
پبغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاه های الهی گریختند
و بره های گمشدهٔ عیسی
دیگر صدای هی هی چوپانی را 
در بهت دشت ها نشنیدند

در دیدگان آینه ها گویی 
حرکات و رنگها و تصاویر 
وارونه منعکس می گشت 
و بر فراز سر دلقکان پست 
و چهرهٔ وقیح فواحش 
یک هالهٔ مقدس نورانی 
مانند چتر مشتعلی می سوخت 

مرداب های الکل 
با آن بخار های گس مسموم
انبوه بی تحرّک روشنفکران را 
به ژرفنای خویش کشیدند 
و موشهای موذی 
اوراق زرنگار کتب را 
در گنجه های کهنه جویدند 

خورشید مرده بود 
خورشید مرده بود ، و فردا 
در ذهن کودکان 
مفهوم گنگ گمشده ای داشت 

آنها غرابت این لفظ کهنه را 
در مشق های خود 
با لکهٔ درشت سیاهی
تصویر می نمودند 

مردُم ،
گروه ساقط مردم 
دلمرده و تکیده و مبهوت 
در زیر بار شوم جسدهاشان 
از غربتی به غربت دیگر می رفتند 
و میل دردناک جنایت 
در دستهایشان متورم می شد

گاهی جرقه ای ، جرقهٔ ناچیزی 
این اجتماع ساکت بی جان را 
یکباره از درون متلاشی می کرد 
آنها به هم هجوم می آوردند
مردان گلوی یکدیگر را 
با کارد می دریدند 
و در میان بستری از خون 
با دختران نابالغ 
همخوابه می شدند

آنها غریق وحشتِ خود بودند 
و حس ترسناکِ گنهکاری 
ارواح کور و کودنشان را 
مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام 
وقتی طناب دار 
چشمان پر تشنج محکومی را 
از کاسه با فشار به بیرون می ریخت 
آنها به خود فرو می رفتند 
و از تصوّر شهوتناکی 
اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید
اما همیشه در حواشی میدان ها 
این جانیان کوچک را می دیدی 
که ایستاده اند 
و خیره گشته اند 
به ریزش مداوم فوّاره های آب 

شاید هنوز هم
در پشت چشم های له شده ، در عمق انجماد 
یک چیز نیم زندهٔ مغشوش 
بر جای مانده بود 
که در تلاش بی رمقش می خواست 
ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها 

شاید ، ولی چه خالی بی پایانی 
خورشید مرده بود
و هیچ کس نمی دانست 
که نام آن کبوتر غمگین 
کز قلب ها گریخته ، ایمانست 

آه ، ای صدای زندانی 
آیا شکوه یأس تو هرگز 
از هیچ سوی این شب منفور 
نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟
آه ، ای صدای زندانی 
ای آخرین صدای صدا ها ...

بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی