close
تبلیغات در اینترنت
برکه - آواز آن پرنده غمگین,برکه - آواز آن پرنده غمگین/مشیری,شعر برکه,

برکه - آواز آن پرنده غمگین,برکه - آواز آن پرنده غمگین/مشیری,شعر برکه,

برکه - آواز آن پرنده غمگین/فریدون مشیری
تعداد بازديد : 29

برکه - آواز آن پرنده غمگین/فریدون مشیری

"برکه"

 

برگ ها از شاخه می افتاد،
من ، تنهایِ تنها، راه می رفتم
در کنارِ برکه ای،
پوشیده ازباران برگ
شاید این افسوس را، با باد می گفتم: 
ــ آه، این آینه را 
این برگ های خشک، پوشانده است.




آن صفا،آن روشنایی
در غبار تیرگی مانده ست
تاکجا مهرِ بهاران،
پرده از رخسار این آیینه بردارد
چهرهء او را به دست نور بسپارد...


روزهای زندگی
مثل برگ از شاخه می افتاد و من،
همچنان تنهایِ تنها، راه می رفتم.
یادها، غم های سنگین 
چهرهء آیینه ی دل را کدر می کرد.
شاید این فریاد را با خویش می گفتم:
ــ باید این آیینه را از ظلم این ظلمت،
رهایی داد.
چهرهء او را به لبخندِ امیدی تازه
از نو روشنایی داد.
عشق باید پرده از رخسار این آیینه بردارد 
چهره ی او را به دست نور بسپارد.

بخش نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی