تبلیغات در اینترنتclose
کتاب مرگ زندگی (سهراب سپهری)
زمان جاري : سه شنبه 28 خرداد 1398 - 8:23 قبل از ظهر
نام کاربري : پسورد : يا عضويت | رمز عبور را فراموش کردم
...در حال بارگيري لطفا صبر کنيد
صفحه اصلي / سهراب سپهری / کتاب مرگ زندگی (سهراب سپهری)
ارسال پاسخ جديد
12345»
کتاب مرگ زندگی (سهراب سپهری)
تعداد بازدید: 706
sitolove آفلاين

ارسال‌ها : 37

عضويت:11 /6 /1395

کتاب مرگ زندگی (سهراب سپهری)

برای خواندن شعر بروی لینک کلیک کنید:


در قير شب : ديرگاهي است كه در اين تنهايي

دود مي خيزد : دود مي خيزد ز خلوتگاه من‌.

سپيده : در دور دست

مرغ معما : دير زماني است روي شاخه اين بيد

روشن شب : روشن است آتش درون شب

سراب : آفتاب است و، بيابان چه فراخ!‌نيست در آن نه گياه و نه درخت‌.

رو به غروب : ريخته سرخ غروب

غمي غمناك : شب سردي است ، و من افسرده‌.

خراب : فرسود پاي خود را چشمم به راه دور

جان گرفته: از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب‌:

دلسرد : قصه ام ديگر زنگار گرفت‌:

دره خاموش : سكوت ، بند گسسته است‌.

دنگ : دنگ‌...، دنگ ....

ناياب : شب ايستاده است‌.

ديوار : زخم شب مي شد كبود.

مرگ رنگ : رنگي كنار شب

دريا و مرد : تنها ، و روي ساحل‌،

نقش : در شبي تاريك

سرگذشت: مي خروشد دريا.

وهــــم : جهان ، آلوده خواب است‌.

با مرغ پنهان : حرف ها دارم

سرود زهــر : مي مكم پستان شب را

سه شنبه 30 شهریور 1395 - 18:45
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
sitolove آفلاين

ارسال‌ها : 37

عضويت:11 /6 /1395

پاسخ 1 : کتاب مرگ زندگی
اولين شعر از دفتر «مرگ رنگ»:



ديرگاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است

رخنه اي نيست در اين تاريكي:
در و ديوار به هم پيوسته.
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته.

نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است.

دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش‌،
او به من مي خندد .

نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هايي كه فكندم در شب‌،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .

ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است.
سه شنبه 30 شهریور 1395 - 18:48
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
sitolove آفلاين

ارسال‌ها : 37

عضويت:11 /6 /1395

پاسخ 2 : دود می خیزد
دومين شعر از دفتر «مرگ رنگ»:



دود مي خيزد ز خلوتگاه من‌.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن‌.
كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب‌،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست‌.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
چشم ميدوزد خيال روز و شب
از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را
از دراي كاروان بگسسته ام‌.
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان ،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام‌.


تيرگي پا مي كشد از بام ها:
صبح مي خندد به راه شهر من‌.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم‌.
با درون سوخته دارم سخن‌.
سه شنبه 30 شهریور 1395 - 18:51
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
sitolove آفلاين

ارسال‌ها : 37

عضويت:11 /6 /1395

پاسخ 3 : سپيده
سومين شعر از دفتر «مرگ رنگ»:



در دور دست
قويي پريده بي گاه از خواب


شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد.

لب هاي جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد.

در هم دويده سايه و روشن‌.
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب مي فروزد در آذر سپيد.

همپاي رقص نازك نيزار
مرداب مي گشايد چشم تر سپيد.

خطي ز نور روي سياهي است‌:
گويي بر آبنوس درخشد رز سپيد.

ديوار سايه ها شده ويران


دست نگاه در افق دور
كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد

سه شنبه 30 شهریور 1395 - 18:52
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
sitolove آفلاين

ارسال‌ها : 37

عضويت:11 /6 /1395

پاسخ 4 : مرغ معما
چهارمين شعر از دفتر «مرگ رنگ»:



دير زماني است روي شاخه اين بيد
مرغي بنشسته كو به رنگ معماست.


نيست هم آهنگ او صدايي‌، رنگي.
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست.

گرچه درونش هميشه پر زهياهوست‌،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش.
روزي اگر بشكند سكوت پر از حرف‌،
بام و در اين سراي مي رود از هوش‌.

راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايي گوياست‌.
مي گذرد لحظه ها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه - روشن راياست‌.

رسته ز بالا و پست بال و پر او.
زندگي دور مانده‌: موج سرابي.
سايه اش افسرده بر درازي ديوار.
پرده ديوار و سايه‌: پرده خوابي.


خيره نگاهش به طرح خيالي.
آنچه در آن چشم هاست نقش هوس نيست.
دارد خاموشي اش چون با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست.

ره به دورن مي برد حمايت اين مرغ‌:
آنچه نيايد به دل‌، خيال فريب است.
دارد با شهرهاي گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است.
سه شنبه 30 شهریور 1395 - 18:53
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
sitolove آفلاين

ارسال‌ها : 37

عضويت:11 /6 /1395

پاسخ 5 : روشن شب
پنجمين شعر از دفتر «مرگ رنگ»:



روشن است آتش درون شب
وز پس دودش


طرحي از ويرانه هاي دور.
گر به گوش آيد صدايي خشك‌:
استخوان مرده مي لغزد درون گور.


ديرگاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور.

خواب دربان را به راهي برد.
بي صدا آمد كسي از در،
در سياهي آتشي افروخت.
بي خبر اما
كه نگاهي در تماشا سوخت‌.

گرچه مي دانم كه چشمي راه دارد بافسون شب‌،
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش‌:
آتشي روشن درون شب‌.

سه شنبه 30 شهریور 1395 - 18:54
ارسال پيام نقل قول تشکر گزارش
12345»






برای ارسال پاسخ ابتدا باید لوگین یا ثبت نام کنید.


تمامی حقوق این قالب مربوط به همین انجمن میباشد|طراح قالب : ابزار فارسی -پشتیبانی : رزبلاگ

: